X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 اسفند‌ماه سال 1389

سه داستان کوتاه و پند آموز فروردین ماه 1390

 

 

داستان “کارمند و تکرار اشتباه” 

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید:

«معنی این چیست؟ شما ۲۰۰ دلار کمتر از چیزی

که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»

رئیس پاسخ می دهد:

«خودم می‌دانم، اما ماه گذشته که ۲۰۰ دلار بیشتر به تو

پرداخت کردم هیچ نکردی.»

کارمند با حاضر پاسخ می دهد:

«درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم

اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم!»
 

بقیه در ادامه ی مطلب

داستان “الاغ مرده” 

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار.

قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد.

اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت:

«متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»

چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»

مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»

چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»

چاک گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»

مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»

چاک گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»

یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

چاک گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم ۸۹۸ دلار سود کردم..»

مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»

چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

 

داستان “دانه ای که سپیدار بود” 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید.

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم، من این جا هستم. تماشایم کنید. اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.

خدا گفت:  اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
 

نظر یادتون نره دوستان با نظراتتون ما رو یاری کنید 

 منبع : WwW.Nice-sms.IR   

 

برچسب ها : آخرین داستان های 89 اسفند 89 اسفند ماه 89 بهترین داستان های اسفند ماه بهترین داستان های جدید بهترین سایت داستان بهترین و جدیدترین داستان ها جدیدترین داستان های 89 جدیدترین داستان های اسفند ماه 89 داستان 89 داستان آموزنده از شیوانا "تحمل درد عشق" داستان اسفند ماه 89 داستان بسیار زیبا داستان های 89 داستان های آموزنده اسفند ماه 89 داستان های آموزنده جدید داستان های اسفند ماه 89 داستان های بسیار زیبا داستان های زیبای اسفند ماه 89 داستان های زیبای خواندنی داستان های پند آموز اسفند ماه 89 داستان های کوتاه اسفند ماه 89 داستان های کوتاه جدید داستان وجود خدا داستان کوتاه اسفند ماه 89 داستان کوتاه اول اسفند ماه 89 داستان کوتاه جالب داستان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستان کوتاه خواندنی "قدرت بخشش" داستانک آموزنده داستانک آموزنده اسفند ماه 89 داستانک اسفند ماه 89 داستانک جالب داستانک جدید داستانک خیلی جدید داستانک زیبا داستلن های کوتاه اسفند ماه 89 داستنک اسفند ماه 89 راد اس ام اس سایت تخصصی داستان کوتاه سایت داستان سری جدید داستان های آموزنده سه داستان کوتاه و پند آموز اسفند ماه 89 مجموعه داستان های بسیار زیبا مجموعه کامل داستان های اسفند ماه89 وبلاگ داستان

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد