<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>جوک و اس ام اس جدید | Nice SMS | جک و عاشقانه | گالری عکس - داستان های کوتاه</title>
		<link>http://nice-sms.blogsky.com</link>
		<description>عاشقانه | فلسفی | مناسبتی | تولد | خنده دار | غضنفری | اس ام اس جدید | عکس های با حال و جدید | عکس های عاشقانه و کارت پستال</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>داستان های جالب و جدید اردیبهشت ماه</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1391/02/13/post-2183/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;داستان های جالب و جدید اردیبهشت ماه&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://www.nice-sms.ir/&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#44a1d0&quot;&gt;www.Nice-Sms.iR&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s3.picofile.com/file/7370770856/dasane_jadid.jpg&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان کوتاه (طلاق برنامه ریزی شده !)&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.&lt;br /&gt;شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.&lt;br /&gt;از زن اصرار و از شوهر انکار.&lt;br /&gt;در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.&lt;br /&gt;زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.&lt;br /&gt;تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .&lt;br /&gt;زن با کمال میل می‌پذیرد.&lt;br /&gt;در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .&lt;br /&gt;زن می‌پذیرد.&lt;br /&gt;“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.&lt;br /&gt;زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟&lt;br /&gt;مرد با آرامی گفت :آری .&lt;br /&gt;زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.&lt;br /&gt;مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.&lt;br /&gt;زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .&lt;br /&gt;خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.&lt;br /&gt;نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.&lt;br /&gt;برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.&lt;br /&gt;تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.&lt;br /&gt;پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.&lt;br /&gt;صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند !&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;span style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;span data-jsid=&quot;text&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt;&amp;nbsp;بقیه داستان ها&amp;nbsp;در&amp;nbsp;ادامه ی مطلب&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://link24.ir/Default.aspx?s=34915&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;strong&gt;کسب در آمد از اینترنت (&amp;nbsp;کلیک کنید&amp;nbsp;)&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان آموزنده (تفاوت فرهنگی)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.&lt;br /&gt;جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.&lt;br /&gt;توضیح پائولو کوئلیو:&lt;br /&gt;من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد…&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برچسبها:dastane amozande dastane jadid dastane jaleb آخرین داستان های 91 داستان آموزنده جدید داستان بسیار زیبا داستان جالب داستان جدید داستان های آموزنده جدید داستان های آموزنده و جالب داستان های اردیبهشت ماه 91 داستان های بسیار زیبا داستان های جالب و جدید اردیبهشت ماه داستان های زیبای خواندنی داستان های کوتاه اردیبهشت ماه 91 داستان های کوتاه جدید داستان کوتاه اردیبهشت ماه 91 داستان کوتاه جالب داستان کوتاه جدید داستان کوتاه خواندنی داستان کوتاه و آموزنده جدید داستانک اردیبهشت ماه 91 داستانک جالب داستانک جدید داستانک زیبا&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 2 May 2012 16:03:01 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=2183</comments>
          <author>مجتبی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1391/02/13/post-2183/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>۲ داستان جالب و آموزنده جدید</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1390/12/18/post-2092/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;۲ داستان جالب و آموزنده جدید&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.Nice-Sms.iR&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#44a1d0&quot;&gt;www.Nice-Sms.iR&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان جالب “کلاه فروش”&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت&lt;br /&gt;مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد&lt;br /&gt;متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی&lt;br /&gt;میمون را دید که کلاه را برداشته اند.&lt;br /&gt;فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش&lt;br /&gt;را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت&lt;br /&gt;ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید… که کلاه&lt;br /&gt;خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را&lt;br /&gt;بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.&lt;br /&gt;سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش&lt;br /&gt;را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد&lt;br /&gt;چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر&lt;br /&gt;درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش&lt;br /&gt;را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین&lt;br /&gt;انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.&lt;br /&gt;یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت&lt;br /&gt;ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;نکته : رقابت سکون ندارد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داستان آموزنده “پسر تنبل”&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: “این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند.”&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برچسب ها : 2 داستان جالب و آموزنده جدید 2 داستان جدید و جالب behtarin dastane ha dastane amozande dastane jadid dastane jaleb dastane kotah dastane pand amooz آخرین داستان های 90 اسفند 90 اسفند ماه 90 بهترین داستان های اسفند ماه بهترین سایت داستان بهترین و جدیدترین داستان ها جدیدترین داستان های 90 جدیدترین داستان های اسفند ماه 90 داستان آموزنده جدید داستان اسفند ماه 90 داستان بسیار زیبا داستان جالب داستان جالب &amp;quot;بشنو و باور نکن&amp;quot; داستان جدید داستان شب قدر داستان های آموزنده اسفند ماه 90 داستان های آموزنده جدید داستان های آموزنده و جالب داستان های اسفند ماه 90 داستان های بسیار زیبا داستان های زیبای خواندنی داستان های کوتاه اسفند ماه 90 داستان های کوتاه جدید داستان کوتاه اسفند ماه 90 داستان کوتاه جالب داستان کوتاه جدید داستان کوتاه جدید اسفند ماه داستان کوتاه خواندنی داستان کوتاه و آموزنده جدید داستانک آموزنده داستانک آموزنده اسفند ماه 90 داستانک اسفند ماه 90 داستانک جالب داستانک جدید داستانک زیبا راد اس ام اس سایت تخصصی داستان کوتاه سایت داستان سه داستان کوتاه جالب و خواندنی مجموعه داستان های بسیار زیبا وبلاگ داستان &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 8 Mar 2012 09:08:05 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=2092</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1390/12/18/post-2092/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>چهار داستان کوتاه و جالب</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1390/11/11/post-2017/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;چهار داستان کوتاه و جالب&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.Nice-Sms.iR&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#44a1d0&quot;&gt;www.Nice-Sms.iR&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://nice-sms.ir/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/7274197846/Dastan_jadid.jpg&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان کوتاه “آقایان مقدم ترند !”&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خانم باربارا والترز که از مجریان بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریکاست سالها پیش از شروع مبارزات آزادی طلبانه افغانستان داستانی مربوط به نقشهای جنسیتی در کابل تهیه کرد. در سفری که به افغانستان داشت متوجه شده بود که زنان همواره و بطور سنتی ۵ قدم عقب تر از همسرانشان راه می روند.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خانم والترز اخیرا نیز سفری به کابل داشت ملاحظه کرد که هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می دارند و…&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;علی رغم کنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی را پاس می دارند.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;خانم والترز به یکی از این زنان نزدیک شده و می پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینکه سنت دیرین را که زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می کردید همچنان ادامه می دهید؟&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می گوید: بخاطر مین های زمینی!!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt;بقیه ی داستان در&amp;nbsp;ادامه ی مطلب&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://link24.ir/Default.aspx?s=34915&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;&lt;strong&gt;کسب در آمد از اینترنت (&amp;nbsp;کلیک کنید&amp;nbsp;)&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داستان کوتاه “پول دود”&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت. او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس براه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت:&lt;br /&gt;کجا میروی پول دود کباب را که خورده ای بده. از قضا ملا از آنجا میگذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری میکند و تقاضا مینماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش میخواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد. ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است میدهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد. ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین میانداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر. مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟ ملا همان طور که پول ها را بر زمین میانداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آنرا بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آنرا تحویل بگیرد.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان کوتاه “کلاس درس دکتر حسابی”&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;داستان کوتاه “ازدواج پیرزن”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برچسب ها : 2 داستان جدید و جالب behtarin dastane ha dastane amozande dastane jadid dastane jaleb dastane kotah dastane pand amooz آخرین داستان های 90 بهترین داستان های بهمن ماه بهترین سایت داستان بهترین و جدیدترین داستان ها بهمن 90 بهمن ماه 90 جدیدترین داستان های 90 جدیدترین داستان های بهمن ماه 90 داستان آموزنده جدید داستان بسیار زیبا داستان بهمن ماه 90 داستان جالب داستان جدید داستان شب قدر داستان های آموزنده بهمن ماه 90 داستان های آموزنده جدید داستان های آموزنده و جالب داستان های بسیار زیبا داستان های بهمن ماه 90 داستان های زیبای خواندنی داستان های کوتاه بهمن ماه 90 داستان های کوتاه جالب داستان های کوتاه جدید داستان کوتاه بهمن ماه 90 داستان کوتاه جالب داستان کوتاه جدید داستان کوتاه جدید بهمن ماه داستان کوتاه خواندنی داستان کوتاه و آموزنده جدید داستانک آموزنده داستانک آموزنده بهمن ماه 90 داستانک بهمن ماه 90 داستانک جالب داستانک جدید داستانک زیبا راد اس ام اس سایت تخصصی داستان کوتاه سایت داستان سه داستان کوتاه جالب و خواندنی مجموعه داستان های بسیار زیبا وبلاگ داستان چهار داستان کوتاه و جالب &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 12:09:55 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=2017</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1390/11/11/post-2017/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان جالب “بشنو و باور نکن” | Dastane Khandedar 2012</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1390/10/11/post-1951/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;داستان جالب “بشنو و باور نکن” | Dastane Khandedar 2012&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nice-sms.ir/&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#44a1d0&quot;&gt;www.Nice-Sms.iR&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7232465806/pack_horse.jpg&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;از آنجا که مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی بدردت خواهد خورد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;باربر جوان که تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول کرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;کمی که راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;مرد خسیس کمی فکر کرد. نزدیک ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنکه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مکن.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;همینطور به راه ادامه دادند تا اینکه بیشتر از نصف راه را سپری کردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است؟&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد که چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فکر کرد کاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مکن.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt;بقیه ی&amp;nbsp;داستان&amp;nbsp;در&amp;nbsp;ادامه ی مطلب&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://link24.ir/Default.aspx?s=34915&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;&lt;strong&gt;کسب در آمد از اینترنت (&amp;nbsp;کلیک کنید&amp;nbsp;)&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;باربر خیلی ناراحت شد و فکر کرد ، نکند این مرد مرا سر کار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دیگر نزدیک منزل رسیده بودند که باربر گفت: خوب نصیحت سومت را بگو، امیدوارم این یکی بهتر از بقیه باشد. مرد از اینکه بارهایش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مکن&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;مرد باربر خیلی عصبانی شد و فکر کرد باید این مرد را ادب کند بنابراین هنگامی که می خواست صندوق را روی زمین بگذارد آنرا ول کرد و صندوق با شدت به زمین خورد ، بعد رو کرد به مرد خسیس و گفت اگر کسی گفت که شیشه های این صندوق سالم است ، بشنو و باور مکن.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ حرف بیهوده می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم کند ، گفته‌ می‌شود که‌ بشنو و باور مکن.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برچسب ها : 2 داستان جدید و جالب behtarin dastane ha dastane amozande dastane jadid dastane jaleb dastane kotah dastane pand amooz آخرین داستان های 90 بهترین داستان های دی ماه بهترین سایت داستان بهترین و جدیدترین داستان ها جدیدترین داستان های 90 جدیدترین داستان های دی ماه 90 داستان آموزنده جدید داستان بسیار زیبا داستان جالب داستان جالب &amp;quot;بشنو و باور نکن&amp;quot; داستان جدید داستان دی ماه 90 داستان شب قدر داستان های آموزنده جدید داستان های آموزنده دی ماه 90 داستان های آموزنده و جالب داستان های بسیار زیبا داستان های دی ماه 90 داستان های زیبای خواندنی داستان های کوتاه جدید داستان های کوتاه دی ماه 90 داستان کوتاه جالب داستان کوتاه جدید داستان کوتاه جدید دی ماه داستان کوتاه خواندنی داستان کوتاه دی ماه 90 داستان کوتاه و آموزنده جدید داستانک آموزنده داستانک آموزنده دی ماه 90 داستانک جالب داستانک جدید داستانک دی ماه 90 داستانک زیبا دی 90 دی ماه 90 راد اس ام اس سایت تخصصی داستان کوتاه سایت داستان سه داستان کوتاه جالب و خواندنی مجموعه داستان های بسیار زیبا وبلاگ داستان&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 1 Jan 2012 23:44:04 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1951</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1390/10/11/post-1951/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>پنج داستان کوتاه و جالب</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1390/09/02/post-1926/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;پنج داستان کوتاه و جالب&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.Nice-Sms.iR&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#44a1d0&quot;&gt;www.Nice-Sms.iR&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7191453759/dastan_amozande.jpg&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان کوتاه “طعم هدیه”&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.&lt;br /&gt;آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.&lt;br /&gt;پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.&lt;br /&gt;شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.&lt;br /&gt;ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:&lt;br /&gt;آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;استاد در جواب گفت:&lt;br /&gt;تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان “عروسک و دختر بچه”&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;«داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا ، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختربچه‌ای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو می‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ می‌دهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ می‌دهد : «امان ازاین حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.»&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دخترک دست از گریه می‌کشد و بهت زده می‌پرسد : «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید : «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه.» دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا می‌گوید : «نه . تو خونه‌ست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش» .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;کافکا سریعاً به خانه‌اش بازمی‌گردد و مشغول نوشتن ِ نامه می‌شود. چنان با دقت که انگار در حال نوشتن کتابی مهم است ! و این نامه‌ نویسی از زبان عروسک را به مدت سه هفته ادامه می‌دهد ؛ و دخترک در تمام این مدت فکر&lt;br /&gt;می‌کرده آن نامه ها به راستی نوشته‌ی عروسکش هستند. و در نهایت کافکا داستان نامه‌ها را با این بهانه‌ی عروسک که «دارم عروسی می کنم» به پایان می‌رساند.» *&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;این؛ داستان همین کتاب “کافکا و عروسک مسافر” است. اینکه مردی مانند کافکا سه هفته از روزهای سخت عمرش را صرف شاد کردن دل کودکی کند و نامه‌ها را – به گفته‌ی همسرش دورا – با دقتی حتی بیشتر از کتابها و&lt;br /&gt;داستان‌هایش بنویسد؛ واقعا تأثیرگذار است. «او واقعا باورش شده بود. اما باورپذیری بزرگترین دروغ هم, بستگی به&lt;br /&gt;صداقتی دارد که به آن بیان می‌شود.- امّا چرا عروسکم برای شما نامه نوشته؟این دوّمین سوال کلیدی بود. و او(کافکا) خود را برای پاسخ دادن به آن آماده کرده بود.پس بی هیچ تردیدی گفت:- چون من نامه‌رسان عروسک‌ها&lt;br /&gt;هستم.»&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt;بقیه&amp;nbsp;در&amp;nbsp;ادامه ی مطلب&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://link24.ir/Default.aspx?s=34915&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;&lt;strong&gt;کسب در آمد از اینترنت (&amp;nbsp;کلیک کنید&amp;nbsp;)&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان جالب “مرد و رمال”&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;زنی غمگین و افسرده نزد حکیمی آمد و از همسرش گله کرد و گفت: “همسر من خود را مرید و شاگرد مردی می‌داند که ادعا دارد با دنیاهای دیگر در ارتباط است و از آینده خبر دارد. این مرد که الان استاد شوهر من شده هر هفته سکه‌ای طلا از شوهرم می‌ستاند و به او گفته که هر چه زودتر با یک دختر جوان ازدواج کند و بخش زیادی از اموال خود را به این دختر ببخشد! و شوهرم قید همه سال‌هایی را که با هم بوده‌ایم زده است و می‌گوید نمی‌تواند از حرف استادش سرپیچی کند و مجبور است طبق دستورات استاد سراغ زن دوم و جوان برود.”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حکیم تبسمی کرد و به زن گفت: “چاره این کار بسیار ساده است. استاد تقلبی که می‌گویی بنده پول و سکه است. چند سکه طلا بردار و با واسطه به استاد قلابی برسان و به او بگو به شوهرت بگوید اوضاع آسمان قمر در عقرب شده و دیگر ازدواج با آن دختر جوان به صلاح او نیست و بهتر است شوهرت نصف ثروتش را به تو ببخشد تا از نفرین زمین و آسمان جان سالم به در برد! ببین چه اتفاقی می‌افتد!”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چند روز بعد زن با خوشحالی نزد حکیم آمد و گفت: “ظاهرا سکه‌های طلا کار خودش را کرد. چون شب گذشته شوهرم با عصبانیت نزد من آمد و شروع کرد به بد گفتن و دشنام دادن به استاد تقلبی و گفت که او عقلش را از دست داده و گفته است که اموالش را باید با من که همسرش هستم نصف کنم. بعد هم با قیافه‌ای حق‌به‌جانب گفت که از این به بعد دیگر حرف استاد تقلبی و بی‌خردش را گوش نمی‌کند!”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;حکیم تبسمی کرد و گفت: “تا بوده همین بوده است. شوهر تو تا موقعی نصایح استاد تقلبی را اطاعت می‌کرد که به نفعش بود. وقتی فهمید اوضاع برگشته و دستورات جدید استاد تعهدآور و پرهزینه شده، بلافاصله از او رویگردان شد و دیگر به سراغش نرفت. همسرت استادش را به طور مشروط پذیرفته بود. این را باید از همان روز اول می‌فهمیدی!”&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;داستان کوتاه “جراح و تعمیرکار”&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!&lt;br /&gt;تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برچسب ها : behtarin dastane ha dastane amozande dastane jadid dastane jaleb dastane kotah dastane pand amooz آخرین داستان های 90 آذر 90 آذر ماه 90 بهترین داستان های آذر ماه بهترین سایت داستان بهترین و جدیدترین داستان ها جدیدترین داستان های 90 جدیدترین داستان های آذر ماه 90 داستان آذر ماه 90 داستان بسیار زیبا داستان جالب داستان جدید داستان خواندنی “ویولونیست” داستان شب قدر داستان های آذر ماه 90 داستان های آموزنده آذر ماه 90 داستان های آموزنده جدید داستان های آموزنده و جالب داستان های بسیار زیبا داستان های زیبای خواندنی داستان های کوتاه آذر ماه 90 داستان های کوتاه جدید داستان کوتاه آذر ماه 90 داستان کوتاه جالب داستان کوتاه جدید داستان کوتاه جدید آذر ماه داستان کوتاه خواندنی داستان کوتاه و آموزنده جدید داستانک آذر ماه 90 داستانک آموزنده داستانک آموزنده آذر ماه 90 داستانک جالب داستانک جدید داستانک زیبا راد اس ام اس سایت تخصصی داستان کوتاه سایت داستان سه داستان کوتاه جالب و خواندنی مجموعه داستان های بسیار زیبا وبلاگ داستان &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 02:37:25 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1926</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1390/09/02/post-1926/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

