<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>جوک و اس ام اس جدید | Nice SMS | جک و عاشقانه | گالری عکس - داستان های عاشقانه</title>
		<link>http://nice-sms.blogsky.com</link>
		<description>عاشقانه | فلسفی | مناسبتی | تولد | خنده دار | غضنفری | اس ام اس جدید | عکس های با حال و جدید | عکس های عاشقانه و کارت پستال</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>داستان کوتاه پسر عاشق | Love Story</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1391/01/28/post-2139/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;داستان کوتاه پسر عاشق | Love Story&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nice-sms.ir/&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#44a1d0&quot;&gt;www.Nice-Sms.iR&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7356788488/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87.jpg&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پسری یه دختری رو که توی یه سی دی فروشی کار می کرد، خیلی دوست داشت.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;هر روز به اون فروشگاه می رفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با او.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt;بقیه داستان&amp;nbsp;در&amp;nbsp;ادامه ی مطلب&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: center&quot; align=&quot;center&quot; itemprop=&quot;name&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://link24.ir/Default.aspx?s=34915&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;&lt;strong&gt;کسب در آمد از اینترنت (&amp;nbsp;کلیک کنید&amp;nbsp;)&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بعد از یک ماه پسرک مرد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت، مادر پسرک گفت: که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;میدونی چرا گریه می کرد؟&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد.&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 16 Apr 2012 19:19:03 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=2139</comments>
          <author>مجتبی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1391/01/28/post-2139/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>رمان عاشقانه عسل - قسمت دوم</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1390/04/20/post-1428/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;رمان عاشقانه عسل - قسمت دوم&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.Nice-sms.iR&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;Www.Nice-sms.iR&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6918983898/honey.jpg&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;کلاسور از دستم افتاد و کاغذهای سپید بر روی زمین پخش شدند، با شرمندگی داشتم او را نگاه می کردم که خم شده بود و کاغذهایم را دسته می کرد، آن ها را به دستم داد و باگفتن &amp;quot;بیشتر دقت کن&amp;quot; از من فاصله گرفت....&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;فقط لحظه ای نگاهم با نگاهش در آمیخت که کاغذ ها را به من داد و من حتی فرصت نکردم از او معذرت بخواهم...&lt;br /&gt;از سرعت قدم هایم کم کرده و به سوی دبیرستان رفتم. همه چیز برایم غریب و نا شناخته بود، حیاط مدرسه... درخت های چنار قدیمی.... بوفه ای که در انتهای حیاط&amp;nbsp; بود. بابای پیر مدرسه مرا به سوی دفتر برد و خانمی که اسدی صدایش می زدند کمک کرد تا کلاسم را پیدا کنم. در زدم و پس از ورود مستقیما به ته کلاس رفته و روی صندلی آخر نشستم و بی توجه به سخنان معلم سرم را روی میز گذاشتم و به بغضی که داشت خفه ام می کرد اجازه ی شکستن دادم... دلم گرفته بود و بی مهابا می گریستم، در آن لحظات به مادرم فکر می کردم و به فواد که یقین داشتم پدر حوصله اش را ندارد و حتما به او خوب نمی رسد... به دبیرستان قدیمی ام و به همکلاسی هایی که داشتم... گوشه ای از ذهنم نیز به آن پسر تعلق گرفته بود و به خودم ناسزا می گفتم&lt;br /&gt;که چرا بیشتر مواظب نبودم ! حالا او فکر می کرد من یک دختر بی حواسم... اما خوب چه اهمیتی داشت ؟ هر چه می خواست فکر کند.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6499765590/abi.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;اس ام اس تازه داری ؟ بفرست ۰۹۳۹۷۲۲۰۴۰۰&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt;بقیه&amp;nbsp;ی&amp;nbsp;رمان&amp;nbsp;در&amp;nbsp;ادامه ی مطلب&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;نظر یادتون نره دوستان گلم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;در این افکار بودم که احساس کردم دستی شانه ام را تکان می دهد . سرم را بلند کرده و با چشمانی خیس به صورت معلم خیره شدم... عجب چشمانی داشت!&lt;br /&gt;-عزیزم حالت خوب نیست؟&lt;br /&gt;خواستم چیزی بگویم ، اما اشک امانم نداد.&lt;br /&gt;- تازه واردی؟&lt;br /&gt;باز هم نگاهش کردم ، گیج و خسته بودم.&lt;br /&gt;لبخند گرمی زد و گفت: عزیزم آرام باش. مگر چه خبر است؟ هر کس نداند گمان می کند عاشق شده ای. از شوخی او بچه ها خندیدند و من باز مات نگاهش کردم.&lt;br /&gt;- اسمت چیست عزیزکم؟&lt;br /&gt;از اینکه آنقدر مهربان با من حرف می زد احساس امنیت کرده و گفتم: عسل نیایش.&lt;br /&gt;- مثل اسمت هستی... عسلم دیگر به درس گوش بده.&lt;br /&gt;لبخند گرمی لبم را پوشاند، از اینکه مرا عسلم صدا زده بود احساس عجیبی داشتم، گاهی وقت ها مادر همین گونه صدایم می زد به راستی چشمانش عجب شباهتی با چشمان زیبای مادر داشت!&lt;br /&gt;او دبیر ادبیات بود و آن روز حرف، حرف حافظ بود و بس… و من از حافظ همین قدر می دانستم که با آن فالی بگیرم و عقده ی دلم را با ابیاتش خالی کنم…&lt;br /&gt;سر انجام زنگ خورد و بچه ها بیرون رفتند ، تمایلی به رفتن نداشتم. دختری با موهای کوتاه کنارم نشست و گفت: نمی روی بیرون؟&lt;br /&gt;- نه...&lt;br /&gt;نیمی از کیک اش را به من داد و گفت: چرا گریه می کنی؟ مگر بچه ای تو!&lt;br /&gt;لبخندی زده و گفتم: مگر فقط بچه ها گریه می کنند؟ می دانی من برادری دارم که یکساله است و اصلا هم گریه نمی کند.&lt;br /&gt;- خوب برای اینکه تو را دیده که بعد از گریه کردن چه شکلی می شوی …&lt;br /&gt;آینه ی کوچکی به دستم داد و من از دیدن چشمان سرخ و ورم کرده ام شگفت زده شدم.&lt;br /&gt;گمان کردم آن دختر مو کوتاه می تواند دوست خوبی برایم باشد ، اسمش را پرسیدم.&lt;br /&gt;- من فاخته محبی هستم…&lt;br /&gt;لبخندی زده و به همین سادگی توانستم با کسی دوست بشوم. ساعت بعد کنار من نشست و بی توجه به حرف های دبیر ریاضی برایم روی کاغذ یادداشت می نوشت.&lt;br /&gt;- عسل تا حالا عاشق شدی؟&lt;br /&gt;به معلم خیره شدم که داشت توضیحی کوتاه درباره کتاب درسی امسال می گفت و توجهی به ردیف آخر نداشت.&lt;br /&gt;نوشتم : نه، نشدم.&lt;br /&gt;- همان بهتر که نشدی.&lt;br /&gt;لبخندی بر لبم نشست و زیر لب گفتم: مگر تو شدی؟&lt;br /&gt;شکلکی برایم کشید که گونه هایش قرمز شده بود.&lt;br /&gt;سرم را بلند کرده و مستقیم در چشمانش خیره شدم. این دختر دیگر که بود!&lt;br /&gt;دوباره با مدادش نوشت: عاشق دبیر شیمی.&lt;br /&gt;زیر لب گفتم: دبیر شیمی؟&lt;br /&gt;با تک سرفه ی معلم دیگر چیزی ننوشتیم، اما از این که دختری در سن و سال من بتواند عاشق بشود و بداند عشق چیست، شگفت زده شده بودم. آن هم عاشق چه کسی؟ یک معلم.&lt;br /&gt;وقتی به خانه برمی گشتم در تمام طول راه به خود می گفتم آیا این فاخته دوست خوبی برای من است یا نه؟ نظر پدر را خیلی خوب می دانستم، اما چرا باید او می فهمید من دوستی پیدا کرده ام؟ مگر پدر می توانست خودش دوست و هم صحبت من باشد!&lt;br /&gt;در انتهای کوچه دوباره دیدمش… این بار تلاش کردم به آرامی قدم بردارم تا بتوانم اشتباه صبحم را جبران کنم. بدون این که به او نگاهی بیندازم از کنارش گذشته و وارد خانه شدم.&lt;br /&gt;پدر به سویم آمد و گفت: بیا فواد را بگیر و آن را هم چون شیء بی ارزشی به آغوشم سپرد و در حالیکه برای خودش چایی می ریخت، گفت: مدرسه چطور بود؟&lt;br /&gt;- مثل همیشه بد.&lt;br /&gt;- خوب با بچه ها که دوست بشوی دیگر دلت نمی خواهد به خانه بر گردی، راستی با کسی هم دوست شدی؟&lt;br /&gt;به یاد فاخته افتادم، اما چیزی به پدر نگفتم، اصلا تصمیم داشتم دیگر هیچ حرفی به پدر نزنم، چه فایده ای داشت وقتی که او مرا نمی فهمید؟&lt;br /&gt;پدر صدایم کرد، برای خوردن قهوه نرفتم، سر میز ناهار هم حاضر نشدم، او به سویم آمد و گفت: مگر صدایت نمی زنم؟&lt;br /&gt;- نمی خورم.&lt;br /&gt;- دیشب هم شام نخوردی.&lt;br /&gt;- دیگر نمی خواهم غذا بخورم.&lt;br /&gt;- که چه بشود؟&lt;br /&gt;- که مریض بشوم و مادر به دیدنم بیاید.&lt;br /&gt;پدر زیر لب گفت: حتی اگر بمیری باز هم او نمی آید... گمان می کرد حرفش را نشنیدم چرا که با صدای بلند گفت: نخور تا مادرت بیاید ببیند چه دختر لجبازی برایم گذاشته.&lt;br /&gt;دوباره بغضم شکست، این بار از بی مهری مادر… بله حق با پدرم بود دیگر ما برای مادر مرده بودیم.&lt;br /&gt;گرسنگی هنگام شام مرا به سوی میز کشاند و با اینکه از غذاهای سرد بیزار بودم شروع به خوردن ماهی کردم. پدر لبخندی از رضایت زد و گفت: این طور که نمی شود از فردا باید برای آوردن پرستار اقدام کنم، می ترسم دو روز دیگر در خانه بمانم و دیوانه بشوم.&lt;br /&gt;- چرا دیوانه بشوی؟&lt;br /&gt;آه سردی کشید و گفت: هر جا می روم مادرت را می بینم. آن مادر بی وفا… نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد و گفتم: پرستار بگیری، دیگر نمی آیی؟&lt;br /&gt;- شب ها برای خواب، خوب دیگر خیالم ازشما راحت می شود.&lt;br /&gt;لبخند تلخی زده و در دل گفتم: برو… تو هم به دنبال زندگی ات برو…. کاش من و فواد می مردیم تا آن پرستار هم به دنبال زندگی اش برود.&lt;br /&gt;فواد را در آغوشم گرفتم… طفلک هیچ وزنی نداشت. با آن صورت زیبایش هرروز مرا شیفته تر از پیش می کرد. من و او هر دو شبیه مادر بودیم اما فواد سبزه رو تر از من بود و همین بر جذابیتش می افزود... اما افسوس که هیچ کس جز من این پسر&lt;br /&gt;جذاب را دوست نداشت. انگشتانم را در مشت خود گرفت و ناله ای از درد کرد. دکتر گفته بود سن او برای جراحی خیلی کم است و دوام نمی آورد اما به راستی این گونه دوام می آورد؟&lt;br /&gt;برایش نوار کودکانه ای گذاشتم و او لبخند گرمی بر لب آورد. هرگز گریه نمی کند چرا که می داند چقدر دوستش دارم و چقدر از درد کشیدنش عذاب می کشم، این کودک یکساله چقدر خوب می فهمید که برای پدر و مادرش موجود عزیزی نیست و&lt;br /&gt;حق ندارد شکایتی از درد بکند که همین گونه هم دوستش نداشتند… اما من با تمام سلول های بدنم می خواهمش…هر دو با هم به نوار گوش دادیم و او در آغوشم به خواب رفت، گویی از صبح تا کنون بی قرار من بوده و حالا با آرامشی شگفت در آغوشم فرو رفت.&lt;br /&gt;امروز صبح دوباره پدر بیدارم کرد و من با دنیایی از غم فواد را به او سپرده و رفتم، ناگهان متوجه شدم که دو چشم به من خیره شده است، خیلی دلم می خواست کمی به صورتش خیره بشوم اما نتوانستم و به سرعت از کنارش گذشتم. چرا آمده بود؟&lt;br /&gt;تا زمانی که کلاس تشکیل بشود و فاخته را ببینم در این فکر به سر می بردم. اما او رشته ی افکارم را از هم گسست و گفت: امروز گریه نمی کنی؟&lt;br /&gt;- نه...ولی هنوز غمگینم.&lt;br /&gt;- اما من اصلا غمگین نیستم ، می دانی این ساعت چه درسی داریم؟&lt;br /&gt;- نه هنوز برنامه ی درسی ام را نگرفته ام.&lt;br /&gt;- خوب حدس بزن!&lt;br /&gt;از لبخند گرمی که بر لب داشت و گونه های سرخش، زیر لب گفتم: شیمی؟&lt;br /&gt;- آه... بله.&lt;br /&gt;- چرا دوستش داری؟ اصلا مگر می شود یک معلم را دوست داشت.... یعنی که عاشقش شد؟&lt;br /&gt;- چرا نمی شود؟ باید آقای یگانه را ببینی اما قسم بخور که عاشق اش نمی شوی...&lt;br /&gt;از تصورات کودکانه ی او به خنده افتادم. من عاشق مردی هم سن و سال پدر بشوم!&lt;br /&gt;به نظرم مضحک بود. با این وجود بدم نمی آمد که او را ببینم. سر انجام در باز شد و مردی جوان وارد شد ، بر خلاف انتظارم شباهتی به پدر نداشت. خیلی جدی و مصصم سال جدید را تبریک گفت و روی صندلی نشست، وقتی حضور و غیاب می کرد نگاهی سنگین به بچه ها می انداخت و فاخته لحظه شماری می کرد که اسم او را صدا بزند.&lt;br /&gt;-فاخته محبی&lt;br /&gt;دستش را که به شدت می لرزید بالا برد و من بی قراری را در وجودش دیدم ، اما آقای یگانه با بی اعتنایی اسم نفر بعد را خواند. نگاهم در نگاه فاخته گره خورد، چقدر دلش می خواست یکبار دیگر اسمش را بخواند.... روی تابلو چند فرمول نوشت و گفت: این فرمول ها را همراه با جدول صفحه اول کتاب حفظ کنید.... &lt;br /&gt;تمام حواس فاخته به حرف های او بود، یقین داشتم درس را به خوبی می فهمد اما همان لحظه آقای یگانه بر گشت و با انگشت به او اشاره کرد و گفت: شما... اسمت چه بود؟&lt;br /&gt;- من آقا؟&lt;br /&gt;- بله، شما بیا پای تابلو.&lt;br /&gt;وقتی به سوی تابلو می رفت به وضوح پاهایش می لرزید. می دانستم چه حالی دارد.&lt;br /&gt;آقای یگانه مسئله ای را عنوان کرد و گفت: با توجه به فرمول جواب بده.&lt;br /&gt;بر خلاف انتظارم هیچی بلد نبود شاید هم غافلگیر شده بود...&lt;br /&gt;آنقدر احمقانه جواب مسئله را نوشت که آقای یگانه به تمسخر سرش را تکان داد و گفت: برو بنشین... برایت یک منفی می گذارم تا بدانی سر کلاس باید حواست جمع باشد، نه اینکه فقط جسمت را بگذاری و بروی.&lt;br /&gt;با سر افکندگی برگشت و کنارم نشست. دستانش را در دست گرفتم... یخ زده بودند. دیگر هیچ کس شهامت نکرد حتی لحظه ای از درس غفلت کند و همه با همه ی وجود به حرف های اوگوش سپردند. &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Mon, 11 Jul 2011 21:52:22 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1428</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1390/04/20/post-1428/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>رمان عاشقانه عسل - قسمت اول</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1390/04/16/post-1418/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;رمان عاشقانه عسل - قسمت اول&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.nice-sms.ir/&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;Www.Nice-sms.iR&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;بنا به درخواست شما که از طریق نظرسنجی صورت گرفت. رمان عاشقانه عسل به صورت قسمتی هر هفته در&amp;nbsp;سایت قرار خواهد گرفت.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6918983898/honey.jpg&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;اگر پیشتهاد یا انتقادی دارید با ما در میان بگذارید.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;میشه از زمانی که خیلی کوچک بودم دلم می خواست خاطرات روزانه ام را ثبت کنم. اما هرگز در این کار مصمم نبودم ، به گمانم این بار بتوانم این تصمیم را عملی سازم.&lt;br /&gt;امروز روز اول مهر است و روز تولد من... به راستی کسی جز من می داند که امروز هفده ساله می شوم! پدر روی مبل لم داده و با چشمانی غمگین به مادرم خیره شده است و مادر با لبخندی که حاکی از رضایت اوست در اتاق ها می چرخد تا مبادا&lt;br /&gt;چیزی را برای بردن فراموش کرده باشد و من ...آخ! که چقدر غمگینم.&lt;br /&gt;مادر با آن کت و دامن سپید رنگ شبیه فرشته ها شده و همین بر اندوه پدرم می افزاید.. پس از سال ها مشاجره سر انجام امروز روز رهایی مادر است و این همان چیزیست که او در آرزویش بود یعنی برای همیشه رفتن. ساعت نه صبح به دادگاه می رفتند و پدر تنها بر می گشت و ما دیگر مادری نداشتیم. هر چند که تا پیش از این هم زیاد حضورش را احساس نمی کردیم به خصوص فواد برادر یکساله ام که هرگز گرمای آغوش مادر را حس نکرد، به خاطر دارم وقتی او فهمید که فواد را باردار شده است، فقط گریه کرد و سر انجام تصمیم گرفت او را از میان بردارد و در این راه هر کاری که می توانست انجام داد، اما گویی به خواست خدا او باید با قلبی بیمار متولد می شد. اما برای مادر چه فرقی داشت؟&lt;br /&gt;وقتی همه چیز آماده شد مادر به سویم آمد و پیشانی ام را بوسید، اشک در چشمان من حلقه زده بود و بغضی داشت خفه ام می کرد. مادر با تمام بی تفاوتی هایش آن شب نگاهی آشنا پیدا کرده بود. او حرفی نزد و پس از مدتی سکوت، زیر لب گفت: روزی برای بردنت خواهم آمد، قول می دهم... قول مادر را باور می کنی عسلم؟ خیلی دلم می خواست بپرسم کی؟ کجا؟ چگونه؟ ولی مادر رفته بود و من حتی فرصت نکردم بگویم دوستت دارم. مادر فواد را در آغوش کشید، چهره ی فواد هنگامی که خودش را در آغوش مادر می دید، غیر قابل تصور بود... او بوسه ای بر پیشانی داغ فواد زد. امروز در چشمان خیس مادر حسی را دیدم که از آتش سوزنده تر بود. آخ! خدای من، مادر امروز چقدر مهربان شده بود. ای کاش امروز پایانی نداشت حتی برای لحظه ای گمان کردم مادر به خاطر فواد می ماند اما این تصوری کودکانه بود. &lt;br /&gt;آن ها رفتند و من ماندم و خانه خالی، فواد را در آغوش گرفتم، بهانه ی مادر را نمی گرفت، آخر او چه می دانست مادر چیست؟ اما من که می دانستم...آخ! ای کاش من هم نمی دانستم. همه ی خانه بوی مادر را می داد هنوز عطر تندی که او به خودش زنده بود به مشامم می رسید، می دانستم که دیگر هرگز بر نمی گردد برای او رفتن کلید رهایی اش بود و چه کسی به قفسش بر می گشت؟&lt;br /&gt;قطرات اشک بر گونه ام می لغزیدند و من دلم می خواست کیکی بود و شمع تولدی... فوتش می کردم و مادر را می خواستم.&lt;br /&gt;هنگام غروب پدر به منزل بر گشت... با تنی در هم شکسته و صورتی که از شدت غم رنگ پریده شده بود. روبه رویش نشسته و پرسیدم:&lt;br /&gt;- گذاشتی برود؟&lt;br /&gt;- چه کار می کردم؟ ای کاش هرگز ندیده بودمش... در آن صورت تو و فواد هم الان در این وضعیت نبودید.&lt;br /&gt;پدر آه سردی کشید و به تابلوی چهره ی نقاشی شده ی مادر خیره ماند. بی اختیار گفتم: چرا مادر دوستت نداشت؟&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6499765590/abi.gif&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;font color=&quot;#990000&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0000ff&quot;&gt;اس ام اس تازه داری ؟ بفرست ۰۹۳۹۷۲۲۰۴۰۰&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt;بقیه&amp;nbsp;ی&amp;nbsp;رمان&amp;nbsp;در&amp;nbsp;ادامه ی مطلب&lt;/font&gt;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;نظر یادتون نره دوستان گلم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;بغض پدر شکست و قطرات اشک بر گونه اش لغزیدند، می دانستم که حرف من تا عمق وجودش را سوزانده، با پشیمانی نگاهش کردم که گفت: قبول داری مادرت فوق العاده زیباست؟ چنین زن زیبایی از روز اول مرا نمی خواست چون به نظرش اینجا ماندن و بودن با من یعنی تباه شدن زندگی اش... اما مادربزرگت به خاطر ثروتم او را به من داد، همین مادرت را بیزارتر کرد و زندگی ما را سخت تر... آن روزها نمی فهمیدم که زن عروسکی نیست که بتوان آن را خرید و مادرت رفت تا عروسک من&lt;br /&gt;نباشد... شاید هم حق داشت من خیلی زیاده خواه بودم، خیلی.... به سختی گفتم: پدر می دانستی دوستت ندارد و باز هم با او ازدواج کردی؟&lt;br /&gt;دوباره آه سردی کشید و گفت : به خیالم می توانستم عاشقش کنم... چه تصورات احمقانه ای... هر چقدر من تلاش می کردم ، او از من دورتر می شد و رنگ نفرتش عمیق تر.. می گفت من جوانی اش را به فنا داده ام و به خاطر خود خواهی خودم نگذاشتم به آرزوهایش برسد... حالا آرزوهایش چه بود من نمی دانستم ، فقط این را فهمیدم که من نبودم... تو نبودی.... فواد هم نبود... مادرت می خواست با جوانی که دوستش دارد ازدواج کند خدا می داند او که بود ؟ گفتن این حرف ها عصبی ام می کند، عسل دیگر چیزی نگو. گونه ی داغ فواد را بر روی گونه ام فشرده و دستم را آرام روی قلبش گذاشتم ...قلبش آنقدر تند و نا مرتب می زد که بی اختیار گریستم آن هم با صدای بلند.&lt;br /&gt;پدر هم وضعی بهتر از من نداشت و به گمانم تا روشن شدن هوا هر سه فقط گریستیم.... صبح به مدرسه نرفتم ... پدر هم به شرکتش نرفت... گویی ما حتی تحمل خودمان را هم نداشتیم....&lt;br /&gt;پدر چایی تلخ را سر کشید و گفت: به مدرسه نرفتی؟&lt;br /&gt;گفتم: خودت هم نرفتی سر کار!&lt;br /&gt;پدر با طنینی عصبی فریاد زد : عسل&lt;br /&gt;- پدر تو شرایطم را می دانی... به خاطر اسباب کشی که کردیم، من باید به یک دبیرستان جدید بروم در حالی که هیچ کدام از همکلاس ها و معلم هایم را نمی شناسم.&lt;br /&gt;وضع روحی ام اصلا خوب نیست، خودت که می دانی مادر رفته و با رفتنش همه چیز به هم ریخته.&lt;br /&gt;- خوب که چه؟&lt;br /&gt;هرگز پدرم را آنقدر عصبی ندیده بودم ، زیر لب گفتم: که هیچی پدر.&lt;br /&gt;- ببین عسل خوب به حرفم گوش بده ، حالا که مادرت رفته قرار نیست ما بمیریم، باید زندگی کنیم مثل گذشته.&lt;br /&gt;- زندگی پدر؟ شما اسم آنچه که بر ما گذشته ، زندگی می گذارید؟ جهنم بود ... هر روز دعوا و قهر... وقتی مادر را می زدید انگار مرا می زدید و خودتان را... من هم دلم می خواست یک روز با هم به مهمانی برویم ، به گردش یا حداقل یکبار ببینم در&lt;br /&gt;کنار مادر نشسته اید و با هم به گرمی صحبت می کنید، اما پس از ساعت ها مشاجره شما به اتاقت می رفتی و مادر گریه می کرد ... چرا آنقدر مادر را می زدی ! حالا دلت خنک شد پدر؟&lt;br /&gt;یقین داشتم به صورتم سیلی می زند، اما نزد . کنار پنجره ایستاد و من لرزش شانه هایش را دیدم. آشپزخانه را ترک کرده و قرص های فواد را به او دادم ... دلم برایش می سوخت، آنقدر دارو دور و برش بود که خیال می کرد در جهان هیچ بویی جز بوی قرص هایش وجود ندارد.&lt;br /&gt;هنگام غروب که به یقین دلگیرترین غروب زندگی مان بود پدر ساندویچی برایم فراهم کرد و خودش روی راحتی لم داد ، اشتهایی به خوردن نداشتم... پدر آنقدر درهم شکسته شده بود که تا ته دلم را سوزاند ... هر ازگاهی می دیدم به تابلوی چهره ی&lt;br /&gt;مادر خیره می شود و قطرات اشک صورتش را می پوشاند ... تا نیمه های شب پدر سیگار کشید ، به گمانم می خواست در دود سیگارهایش تصویر مادر را گم کند... جا سیگاری ش پر شده بود که به خواب فرو رفت، ملافه ی سبکی رویش انداخته و&lt;br /&gt;خوابیدم...&lt;br /&gt;وقتی پدر بیدارم کرد چشمانم از شدت نیاز به خواب می سوختند.&lt;br /&gt;- عسل بیدار شو... مدرسه ات دیر شده.&lt;br /&gt;در حالی که به سختی بلند می شدم، پرسیدم: فواد چه می شود؟&lt;br /&gt;- تا زمانی که پرستاری برایتان بگیرم خودم در خانه می مانم ... حالا عجله کن.&lt;br /&gt;حاضر شدم و با بی میلی خانه را ترک کردم.&lt;br /&gt;با قدم هایی بلند مسافت کوچه را پیمودم و وقتی می خواستم وارد خیابان اصلی بشوم به جوانی بلند قامت بر خورد کردم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;برچسب ها: رمان داستان عاشقانه داستان غمگین دانلود رمان رمان های عاشقانه رمان عشقی کتاب pdf داستان های عاشقانه داستان عاشقانه واقعی داستان عاشقانه غمگین داستان های عاشقانه داستان الرمان رمان عاشقانه رمان ایرانی رمان غزال داستان های غمگین رمان گندم خلاصه رمان کتاب رمان رمان همخونه رمان یاسمین دانلود داستان عاشقانه داستان عشقی غمگین داستان عاشقانه زیبا داستان عاشقانه واقعی داستان عاشقانه ایرانی داستان عاشقانه بلند &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 7 Jul 2011 10:33:03 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=1418</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1390/04/16/post-1418/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان خواندنی “اهداء خون برادر” | جز بهترین داستان های خرداد</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1390/02/24/post-956/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;داستان خواندنی “اهداء خون برادر” | جز بهترین داستان های خرداد&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://Nice-sms.blogsky.com/&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;http://Nice-sms.blogsky.com/&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6662028168/rhs_child_give_blood.jpg&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;برادر خردسال اندکی تردید کرد و….&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;سپس نفس عمیقی کشید و گفت:&lt;br /&gt;بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;پسر خردسال به خاطر سن کمش&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;Best Story In The Iran &amp;amp; World In : &lt;a href=&quot;http://www.Nice-Sms.iR&quot;&gt;Www.Nice-Sms.iR&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;keywords : behtarin dastane ha dastanahaye 90 dastane amozande dastane farvardin mah 90 dastane jadid dastane jaleb dastane kotah dastane kotahe jadid dastane pand amooz dastanhaye besiar ziba jadidtarin dastanahaye 90 radsms.com آخرین داستان های 90 بهترین داستان های جدید بهترین داستان های خرداد ماه بهترین سایت داستان بهترین و جدیدترین داستان ها جدیدترین داستان های 90 جدیدترین داستان های خرداد ماه 90 خرداد 90 خرداد ماه 90 داستان 90 داستان آموزنده &amp;quot;فروش سیب&amp;quot; داستان بسیار زیبا داستان بیل گیتس داستان خرداد ماه 90 داستان خواندنی &amp;quot;اهداء خون برادر&amp;quot; داستان های 90 داستان های آموزنده جدید داستان های آموزنده خرداد ماه 90 داستان های بسیار زیبا داستان های خرداد ماه 90 داستان های زیبای خرداد ماه 90 داستان های زیبای خواندنی داستان های پند آموز خرداد ماه 90 داستان های کوتاه جدید داستان های کوتاه خرداد ماه 90 داستان کوتاه اول خرداد ماه 90 داستان کوتاه جالب داستان کوتاه جدید داستان کوتاه خرداد ماه 90 داستان کوتاه خواندنی داستانک آموزنده داستانک آموزنده خرداد ماه 90 داستانک جالب داستانک جدید داستانک خرداد ماه 90 داستانک خیلی جدید داستانک زیبا داستنک خرداد ماه 90 راد اس ام اس سایت تخصصی داستان کوتاه سایت داستان سری جدید داستان های آموزنده مجموعه داستان های بسیار زیبا مجموعه کامل داستان های خرداد ماه90 وبلاگ داستان &lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 14 May 2011 23:36:55 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=956</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1390/02/24/post-956/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>داستان عاشقانه گفته هایی از عشق | منبع داستان های لاو و خوندنی</title>
					<link>http://nice-sms.blogsky.com/1390/02/16/post-831/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;داستان عاشقانه گفته هایی از عشق | منبع داستان های لاو و خوندنی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://Nice-sms.blogsky.com/&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#5eafd7&quot;&gt;http://Nice-sms.blogsky.com/&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.picofile.com/file/6624434604/love03.jpg&quot; complete=&quot;true&quot; /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟&lt;br /&gt;دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه&lt;br /&gt;مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست&lt;br /&gt;پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;رهروی گفت: کوچه ای بن بست&lt;br /&gt;سالکی گفت: راه پر خم و پیچ&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ&lt;br /&gt;دلبری گفت: شوخی لوسی است&lt;br /&gt;تاجری گفت: عشق کیلو چند؟&lt;br /&gt;مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه&lt;br /&gt;عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;شیخ گفتا: گناه بی بخشش&lt;br /&gt;واعظی گفت: واژه بی معناست&lt;br /&gt;زاهدی گفت: طوق شیطان است&lt;br /&gt;محتسب گفت: منکر عظماست&lt;br /&gt;قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;جاهلی گفت: عشق را عشق است&lt;br /&gt;پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت&lt;br /&gt;رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست&lt;br /&gt;چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم&lt;br /&gt;طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;font color=&quot;#0066ff&quot;&gt;نظر تو چیه ؟؟؟&lt;/font&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;font color=&quot;#0099ff&quot;&gt;●.●●..●●&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Fri, 6 May 2011 10:59:21 GMT</pubDate>
          <comments>http://nice-sms.blogsky.com/Comments.bs?PostID=831</comments>
          <author>علی</author>
          <guid>http://nice-sms.blogsky.com/1390/02/16/post-831/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

